مرتضى راوندى
754
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
چو چيره شدى خون دشمن مريز * مكن خيره با زيردستان ستيز اسدى چو خونريز گردد دل سرفراز * به تخت كيى برنماند دراز اسدى گر آرى به كف دشمن پرگزند * مكش در زمان ، بازدارش به بند توان زنده را كشتن اندر گداز * نكرده است كس كشته را زنده باز بود كت نياز افتد از روزگار * به از دوست آن دشمن آيد به كار اسدى چو پيروز گردى ز تن خون مريز * كه شد دشمن بدكنش در گريز فردوسى بريده سر نرويد بار ديگر : ويس و رامين خون ريختن كار بازى نيست . آخر الحيل ، السيف . خلق همه يكسره نهال خدايند * هيچ نه بركن تو ، زين نهال و نه بشكن خون به ناحق نهال كندن اويست * دل ز نهال خداى كندن بركن گر نپسندى همى كه خونت بريزند * خون دگر كس چرا كنى تو به گردن ؟ ناصرخسرو بريده سر دگرباره نرويد * ازيرا هيچ دانا خون نجويد ويس و رامين چو قادر شدى خيره كم ريز خون * مزن دشنه بر بستگان زبون مده تيغ را بر سياست زبان * كه آهسته بايد به خون مرزبان به جان اين مثل زندگانى ده است * كه جانبخشى از جانستانى به است امير خسرو سر نه چون گند نابود ، كه به تيغ * چون درودى دگر توانش درود به تندى سبكدست برده به تيغ * به دندان گزد پشت دست دريغ سعدى هيچ در وقت تندى و تيزى * ميل و رغبت مكن به خونريزى خون ناحق مكن چو يا بى دست * كز مكافات آن نشايد رست اوحدى اگر پيل زورى وگر شير چنگ * به نزديك من ، صلح بهتر كه جنگ